نون خریدن با مانع!

دیروز طرفای ظهر (ظهر که نه ! 11 ، 12 بود دیگه! همون کلّه سحر خودمونخنده) رفتم نونوایی!

مامانم هم که از صبح (با این مقیاسی که تو جمله قبلی کردم ، میشه به عبارتی . . . . دیشب ، پریشبش!نیشخند) بهم سپرده بود که حتما حتما حتما نون تافتون ( که در مشهد به فری معروفهچشمک) بگیرم!

ما هم همینجور که کلمون تو گوشی بود و با امیر مکاتبات عاشقانه و عارفانه میکردیم و از مسایل روز حرف میزدیم (قهقهه) ،‌ هلک و هلک رفتیم سمت نونوایی...

دیگه تقریبا رسیده بودم نونوایی که با امیر خدافظی کردم.

رفتم تو نونوایی!

وااااااای عجب صحنه ی دلربایی بود!

نونوایی خلوت خلوت بود! اونم این نونوایی ! این موقع روز؟؟؟!!!تعجب (البته این موقع روز که نداره دیگه! همیشه خدا شلوغ بود!)

خلاصه با شک و تردید رفتم تو! هنوز باورم نمیشد! فکر کردم شاید کلم تو گوشی بوده ، نونوایی رو اشتباه اومدم!

یه نیگا دور و برو کردم ، دیدم نه ! واقعا درست اومدم!

خلاصه رفتم جلو ، گفتم عزیز یه 8 تا نون به ما میدی؟!

گفت بیا تو خودت بردار بیزحمت! (آخه پاچال دارش نبود! فک کنم بخاطر خلوتی رفته بود جایی یا هر چیز دیگه)

آها!

بذارین قبلش یکم از محیط فیزیکی نونوایی بگم براتون!

از در ورودی نونوایی که وارد میشین ،‌به موازات صف ها ،‌ بین آقایون و خانما یه صفحه توری گذاشته اس که هم صف ها رو از هم جدا می کنه ،‌هم میشه برا خنک کردن نونا ازش استفاده کرد(هر چند که بیرونم توری داره!) دقیقا جلوی صف ها هم یه توری دیگه اس که فضای خود نونوایی رو از صف ها جدا می کنه ، پاچال دارم نونا و برای تحویل به مشتری میذاره روش!  سمت راستشم اندازه رد شدن یک نفر خالیه!

خلاصه به یارو شاتر نونوایی گفتم یه 8 تا نون به ما میدی؟ که گفت بیا خودت بردار.

منم گفتم باشه و از همون فضای سمت راست رفتم پشت توری ، دقیقا جای تنور ماشینیشم یه توری کوچیک دیگه داره که نونا رو از تو تنور میذارهن رو اون ، پاچال دار نونا رو از رو اون میده مشتری!(چقد توری تو توری داشت این نونواییه! خودم دقت نکرده بودم!نیشخند)

4 تا نون رو توری بود (پس معلوم شد پاچال داره خیلی نبود که رفته ! آخه اگه خیلی گذشته بود ، کلی نون باید رو توری میبود!)

ورشون داشتم گذاشتم رو توریای جلوی صفا!

یکی.....           دوتا.......(اوفف! که چقد داغه نوناش!)  سه تا...... (دیدم یه پیر مرده از در اومد تو )     چهار تا!

اینا رو که گذاشتم پنجمیم اومد رو توری! بر گشتم اونم گذاشتم! یهو دیدم کیپّا کیپ (منظور خیلی کیپّ! خیلی به هم فشرده) آدم صف واستاده!تعجب (با کمی اغراق!چشمک 3 - 4 تا بیشتر نبودن ولی همینقدم نفهمیدم چجوری اومدن تو که من نفهمیدم!!)

یهو دیدم پیر مرده 300 تومن از تو جیبش در آورد ، گذاش رو توری ، گفت حاجی یه نون کم کن! در آن واحد یه دونه از نونا رو هم برداشت! منم گفتم حالا از دستش که نمیشه نونو گرفت بگی مال خودمه ! بیا برا خودت بردار! پیر مرده! نمیشه! گفتم بیخیال!

یکم اینور اونور کردم، دخلو باز کردم ، پولو به شاتره نشون دادم ، انداختمش تو دخل!

300 تومنو که برداشتم انداختم تو دخل، دیدم 50 تومنی نیس بهش بدم! خیلی طبیعی گفتم حاجی 50 تومنی ندارم ، باشه طلبت یا پلاستیک بدم(نذاشتم جمله خودم تموم شه دست بردم از پلاستیکایی که از سقف با یه سیم نارک آویزون بود یکیو کندم ، گذاشتم جلو یارو!خنده) آخه یکی نیس بگه مرد حسابی! کسی بخاطر یه دونه نون پلاستیک میده دست مردم؟؟؟؟

این کارو اینقد با جدیت انجام دادم که بنده خدا حتی فکرشم به ذهنش راه نداد که اصلا پلاستیک لازمش میشه یا نه؟!!! شایدم تو معذوریت قرار گرفت! نمیدونم! فقط میدونم که بخاطر یه دونه نون ، یه پلاستیک به اون بنده خدا قالب کردم!(اومدم خونه کلی خندیدم به کارمقهقهه)

کار حاجی رو که راه انداختم رفت ، یه نون دیگه رو توری بود ، که انداختمش رو توری جلو صف! حالا 5 تا نون شده بود! (حالا جالب اینجاست که من نونا رو بر خودم میذاشتم اونجا تا 8 تا که شد برم! ملتم فک میکردن من پاچال دارم و نونا رو بر اونا میذارم اونجا!ابرو یکیم نیس بگه چرا میذاری اونجا که ملت فک کنن داری کار اونا رو راه میندازی!کلافه)

دیدم نفر بعدی دست کرد تو جیبش یه 500 تومنی گذاشت رو توری ، دوتا از نونا رو برداشت ، تشکر کرد ، رفت!منتظر

انگار اینا دیده بودن نونوایی پاچال دار نداره ، کمین کرده بودن یکی مثل من پیدا شه بره تو ، اینمام پشت سرش بدو برن تو!

آدم چی بگه خب! از ماست که بر ماست!خنثی

هیچی دیگه! نونا شد 3 تا دوباره!

نفر بعدی 1000 تومنی رو در آورده ، میگه 4 تا!ناراحت

دیدم نه! اینجوری پیش بره تا شب باید نون بدم دست مردم!

منم که انگار نه انگار پول دست یارو رو دیدم! برگشتم سمت توری جلو تنور ، دیدم 3 تا نون اونجاس!

3+3 = 6 تا 8 تا میشد به عبارتی . . . . . . . . . . . . . . . . . .  2 تا نون دیگه!

هی با گوشه توری ور میرفتم ، کلمو میخاروندم ، این پا اون پا میکردم ، حالا مگه این دو تا نون صاب مونده میومد بیرون؟؟؟؟

اون یارو هم که به خیال 3 تای روی توری هی میگف: داداش یکی دیگه به ما بده ما بریم!

منم که گوش کرمو گرفته بودم سمتش! نیشخند (چی بگم خب؟! تا بخوام توجیهش کنم قضیه چیه و من کیم و اونجا چیکا می کنم ، اووووووووووووووووووووووووووووووه! شب شده!)

شاتره هم که انگار از قضیه قالب کردن اون پلاستیکه بخاطر فقط یک دونه نون (!) کلی حال کرده بود و تو چرتکش انداخته بود که اگه این 10 دقه دیگه اینجا بمونه 100000 + دلار سود اضافی عایدش میشه هم هیچی نمیگف که بابا اینم مشتریه مث شماها!!!

دوتا نون که اومد بیرون بی معطلی با 3 تای رو توری + یه پلاستیک ورداشتم ، گذاشتم رو توری!

همزمان با این کارا به اون بنده خدا هم گفتم بیزحمت خودت بردار ، من عجله دارم یکم!

اول که یکم غضب آلود شد! فک کرد میخوام از زیر کار در برم ، بعد که دید من بر گشتم به شاتره گفتم: حاجی من نونامو برداشتم اینم پولش ، تازه افتاد که بلههههه!

یه ا (E) آرومم گفت که فک کنم از تعجب بود!چشمک

خلاصه هیچی دیگه به هر بدبختی بود 8 تا نون خودمو جمع کردم ، رفتم!

یه نون خاطره ای خریدیم دیگه! بعدم اومدم خونه تعریف کردم ، گفتم بر شمام بگم . . .

 

شاعر میگه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی براتون مهمه چی میگه؟!یول

اگه درساتونم همینقد براتون مهم باشه ، همه واحداتون پاس میشه!چشمک

 

تو امتحاناتون موفق باشین.

 

P.S.1 : الان که دارم میرم باید 1500 پول کافی نت بدم! مدیونی کامنت نذاری!ناراحت

P.S.1 : چه حکایت جالبیست! کلمه زندگی با "زن" شروع میشود و مردن با "مرد"!چشمک

 

***  روز مرد و ولادت حضرت علی (ع) مبارک همتون   ***

البته میدونم دیره ولی خب! بهتر از هیچیه دیگهلبخند

 

فعلا بایبای بای

/ 9 نظر / 27 بازدید
محمد

سلام همشهری زیاد از اسم و رسمت نمی پرسم - چون ازت خبر دارم و حتی دانشگاه و رشته تحصیلی و . . . . رو هم می دونم . خاطره جالبی بود . توی این آشفته بازار کار - که دغدغه اصلی جوونای امروزه - به همین راحتی یک کار نون و آب دار ! رو از دست دادی - اونوقت رفتی برای خانواده تعریف کردی و کلی خندیدین ؟ توی وب می ذاری و انتظار داری ما بخندیم ؟ واقعا که گریه آوره

محمد

مرسی که اومدی و نظرت رو ثبتوندی . . هر وقت امتحانات تموم شد بگو - مشهد یه قرار ملاقاتی بذاریم با هم بیشتر آشنا بشیم / البته این در حد یک پیشنهاده و تو در قبول یا رد اون مختار هستی . ضمنا هزینه آگهی بر عهده برنده مناقصه می باشد ! ! !

محمد

ضمنا من جای تو بودم یه تیتر دیگه برای مطلبم انتخاب می کردم . مثلا: نون خریدن با اعمال شاقه یا : خاطره ای از یک شاگرد نانوا البته اینا هم فقط پیشنهاد بود و تو در قبول یا رد هیکدام از آن ها مختار هستی . فقط یادت نره که . . . . . . . هزینه آگهی بر عهده خریدار می باشد !

ادیب

سلام ای بابا این مدیونی دیگه چیه! خاطره جالبی بود.راست میگن توی این بی شغلی که هر روز یکی از جوونا رو درگیر خودش میکنه و اخرشم با معتادیشون تموم میشه ادم باید از نونوایی شروع کنه تابتونه به نوک قله برسه!واقعا حیف بود باید خودتونو نشون میدادین![عینک]

رحمتي

[خنده][خنده][خنده] سلام. واقعا دست مريزاد.[دست] واقعا شغل آبرومنديه. [نیشخند] جالبتر اينكه پلاستيكو قالب كرده بودين[خنده] واي خداي من واقعا خاطره خنده داري بود. ولي من اگه جاي شما بودم تا آخرش وايميستادم و كمك دست شاتره ميشدم. بنده خدا گناه داشت تك و تنها. شما هم اين وسط يه ثوابي ميكردين[چشمک] *** کلمه زندگی با "زن" شروع میشود و مردن با "مرد*** بله واقعا جمله زيباييست[گل]

امیر

سلام عمو نونوا[نیشخند] یادم باشه واسه جشن توادت یکی ازین کلاهای شاترا واست بگیرم[نیشخند] اینجور ک تو از توری کشی این نونوایی گفتی آدم یاد زندانای معروف آمریکا میفته[تعجب] خب حالا میخوای کی شیرینی کار جدیدتو بهم بدی ،اصلا ولش کن شیرینی نمیخواد هرچی در آوردی 40% من 80% تو[خنده]فک میکنم منصفانه باشه آخ جون دیگه ازین ببعد نمیخواد تو صف نونوایی واستم[ماچ]

مدیریت یک بانک بزرگ(بانک بزرگ - BIG BANK)

سلام ما بر شما چندی بود که گرد از کیبوردمان نروبیده و به ضیافت جنابتان نیامده بودم نانوایی و تصور مجید در لباس نانوایی با یک کلاه بزرگ سفید ....[خنده] شاید نام این داستان ها را باید بگذارید " قصه های مجید " در ضمن هرچه بر خود فشار آوردم نتوانستم رابطه ای میان جمله تبریک و P.S.1 را بیابم ؟؟؟؟ و اینکه این خاطره برای شما هزینه بر بوده است (1500 تومان - امیدوارم واحد پول کشورتان را درست گفته باشم) اگر ممکن است این سعادت را نصیب ما هم بکنید تا ما هم در آن مشارکت داشته باشیم مثلا شماره حسابی اعلان بفرمایید تا آنی مبلغ نا قابلی به حساب شما واریز کنیم . . . ما و بانک ما از کوشایی و همت شما تقدیر کرده و شما را دعوت به همکاری می نماییم .... امضاء: [گل]

ایوبی

سلام خاطره جالبی بود [خنده] دوستان راست میگن تو این اوضاع خراب بازار کار ی همچین فرصته خوبی نصیبتون شده اونوقت شما بیخیالش شدین !اینطوریم ک شماتعریف کردین استعداد کار ازادم دارین دیگه چی ازاین بهتر! یادتون باشه دفعه بعد همچین فرصتی رو هوا بقاپین . [نیشخند]

محمدی

سلام. خ جالب بود[خنده]ولي فك كنم اون موقع بيشتر از اينكه خندتون بگيره كفري شده بودين![چشمک] كامنت گذاشتمچون مديوني داده بودين[نیشخند]